محمد على مجاهدى
84
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
اى ناكسان ! به نسبت فرزند مصطفى * باشد به هيچ وجه روا اين چنين كنند ؟ ! بر حلقِ تشنهء شه دين ، تيغ كين نهند * در خاك و خون ، نهان رخ آن نازنين كنند ؟ « 1 » * * * نه بازيچهست ناحق سر بريدن شهريارى را * كه بودى حضرت روح الامين گهواره جنبانش نه سهل است از عطش پژمرده كردن نوبهارى را * كه از باغ رسالت رُسته شد سرو خرامانش نه آسان است كردن بر سر نيزه سر شاهى * كه دادى بوسه سلطان رسل بر روى رخشانش به وقت قتلش ، از هر ذرهاى آواز مىآيد * كه : نفرين خدا بر شمر و بر انصار و اعوانش * * * اى اجل ! باز اين چه غوغا در جهان انداختى ؟ * بار ديگر ماتمى در خاندان انداختى ابر اندوهى برآوردى ز درياى بلا * برق حسرت در زمين و آسمان انداختى شورشى در روزگار انس و جان كردى پديد * آتشى در خرمن پير و جوان انداختى * * * فرياد كه بىمونس و غمخوار بمانديم * رفتند عزيزان و ، ز غم خوار بمانديم آزاد شدند از غم اين دامگه و ، ما * در مهلكهء فتنه ، گرفتار بمانديم افكار شد از غم دل ايشان و برفتند * ما نالهكنان با دل افكار بمانديم در خاك بخفتند و ، رخ از ما بنهفتند * افسوس كه در حسرت ديدار بمانديم عيسى نفسى بود طبيب همه دلها * بگذشت و ، همه با دل بيمار بمانديم « 2 » خانهء دلها ازين اندوه ، ويران گشته است * عالمى را جان درين ماتم پريشان گشته است آفتابى از مدينه رفته سوى كربلا * با بسى كرب و بلا در خاك ، پنهان گشته است چشم ما همچون رخش در خون دل گشته است غرق * حال ما ، مانند گيسويش پريشان گشته است « 3 » * * * ديده كز بهر شهيد كربلا شد اشكبار * يابد از نور سعادت روشنى ، روز شمار
--> ( 1 ) . همان ، ص 477 . ( 2 ) . همان ، ص 485 . ( 3 ) . همان ، ص 487 .